شـبـی خـواهـم کـه پـنـهانت بگویم          نــهــان از آشــنــایــان و غــریــبـان
چنان در خود کشم چوگان زلفت          کــزو غــافــل بــود گــوی گـریـبـان
ولـیـکـن هـر گـنـاهـی را جزاییست          گــنــاه عــشــق را جــور رقــیــبـان


 

نوشته شده توسط حمیــــــــد پیـــــــــــله در جمعه هفدهم مرداد 1393 ساعت 19:13 موضوع | لینک ثابت


پرسش

      
سلام ماهی ها ... سلام ماهی ها           
سلام قرمزها ، سبز ها ، طلایی ها           
به من بگویید ، آیا در آن اتاق بلور           
که مثل مردمک چشم مرده ها سرد است           
و مثل آخر شبهای شهر ، بسته و خلوت           
صدای نی لبکی را شنیده اید           
که از دیار پری های ترس و تنهایی           
به سوی اعتماد آجری خوابگاه ها ،           
و لای لای کوکی ساعت ها ،          
و هسته های شیشه ای نور - پیش می آید ؟          
و همچنان که پیش می آید ،          
ستاره های اکلیلی ، از آسمان به خاک می افتند           
و قلب های کوچک بازیگوش           
از حس گریه می ترکند .          


 

نوشته شده توسط حمیــــــــد پیـــــــــــله در جمعه هفدهم مرداد 1393 ساعت 19:3 موضوع | لینک ثابت


روی خاک

       
هرگز آرزو نکرده ام           
یک ستاره درسراب آسمان شوم           
یا چو روح برگزیدگان           
همنشین خامش فرشتگان شوم           
هرگز از زمین جدا نبوده ام          
با ستاره آشنا نبوده ام           
روی خاک ایستاده ام           
با تنم که مثل ساقهٔ گیاه           
باد و آفتاب و آب را           
می مکد که زندگی کند           
باروَر ز میل           
باروَر ز درد           
روی خاک ایستاده ام           
تا ستاره ها ستایشم کنند           
تا نسیمها نوازشم کنند           
از دریچه ام نگاه می کنم           
جز طنین یک ترانه نیستم           
جاودانه نیستم           
جز طنین یک ترانه جستجو نمی کنم           
در فغان لذتی که پاکتر           
از سکوت سادهٔ غمیست           
آشیانه جستجو نمی کنم           
در تنی که شبنمیست           
روی زنبق تنم           
بر جدار کلبه ام که زندگیست           
با خط سیاه عشق           
یادگارها کشیده اند          
مردمان رهگذر :          
قلب تیر خورده           
شمع واژگون           
نقطه های ساکت پریده رنگ           
بر حروف در هم جنون           
هر لبی که بر لبم رسید          
یک ستاره نطفه بست           
در شبم که می نشست           
روی رود یادگارها           
پس چرا ستاره آرزو کنم ؟          
این ترانهٔ منست          
- دلپذیر ، دلنشین           
پیش از این نبوده بیش از این          


 

نوشته شده توسط حمیــــــــد پیـــــــــــله در جمعه هفدهم مرداد 1393 ساعت 18:59 موضوع | لینک ثابت


جفت ...


شب می آید
و پس از شب،تاریکی
پس از تاریکی
چشم ها
دست ها
و نفس ها و نفس ها و نفس ها ....
و صدای آب...
که فرو میریزد قطره قطره قطره از شیر
بعد دو نقطه ی سرخ
از دو سیگار روشن
و دو قلب و دو تنهایی ....


 

نوشته شده توسط حمیــــــــد پیـــــــــــله در شنبه ششم اردیبهشت 1393 ساعت 22:28 موضوع | لینک ثابت


زیباترین بهار پایان انتظار است...سال نو مبارک...

 

  به نام زنده ی حیات بخش

 

 زمین چقدر زود دور خورشید چرخید و چقدر زود یک سال دیگر

 به سال های عمر ما اضافه شد...


  به سلامتی امسال هم به پایان خودش نزدیک میشه

یه سال ِ دیگه از عمرمون گذشت

خوب و بد

زشت و زیبا

  سخت و آسون

                     درست و غلط                    

هر چی بود گذشت . حالا باید بشینیم و دو دو تا چارتا کنیم و ببینیم چه کردیم

کجا ها کم گذاشتیم کجاها درست رفتیم

کجاها بیراهه رفتیم و به جاده خاکی زدیم

بعدش بشینیم و بدون حسرت خوردن نسبت به گذشته، با چشم باز اشتباهاتمون رو در آینده جبران کنیم

حرص و کینه و دشمنی و قهر و کدورت رو از دلمون بیرون بریزیم و به جاش مهربونی و دوستی و محبت رو جایگزین کنیم

یعنی به نوعی میشه گفت خونه تکونی ِ دل!

با آرزوی سـال خوب برای دوستــان خوبـم

امیدوارم سال 93 سال بر آورده شدن آرزوهای قشنگتـون باشـه

سال نو مبارک

آرزومند آرزوهایتان حمید


 

نوشته شده توسط حمیــــــــد پیـــــــــــله در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392 ساعت 18:25 موضوع | لینک ثابت


دلتنگی های من

در شب کوچک من، افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهره‌ی ویرانی‌ست

گوش کن

وزش ظلمت را می‌شنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی می‌نگرم

 

در شب اکنون چیزی می‌گذرد

ماه سرخ است و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فروریختن است

ابرها همچون انبوه عزاداران

لحظه‌ی باریدن را گوئی منتظرند

لحظه‌ای

و پس از آن، هیچ

پشت این پنجره شب دارد می‌لرزد

و زمین دارد

بازمی‌ماند از چرخش

پشت این پنجره یک نامعلوم

نگران من و توست

 

فروغ فرخزاد


 

نوشته شده توسط حمیــــــــد پیـــــــــــله در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392 ساعت 0:33 موضوع | لینک ثابت


فرياده گلون

فرياده گلين نازلي نيگاريم گئدير الده ن


همد م اولوب اغياريله ياريم گئدير الده ن


رفتاري گوزل نوطقي گوزل باخماسي گويچک


آهو کيمي باخديقجا قراريم گئدير الده ن


حسرتله قالار گوزلريم آخير دالئسيجا


هجران يئلي اسديکجه باهاريم گئدير الده ن


ناز ايله سه نازين چه که ره م ئول ديسه ئوللم


يوخ چاره يولوم شعر و شعاريم گئدير الده ن


آواره قالان من غمي عشقينده يانان من


آخير نه دئييم دار و نه داريم گئدير الده ن


زلفين توکوب اطرافه گيوب جامه ي زرين


آماده اولوب گئتمگه ياريم گئدير الده ن


شاعير:اوستاد هوشنگ جعفري                     از دوست عزیزم (www.matinfarfar.blogfa.com)


 

نوشته شده توسط حمیــــــــد پیـــــــــــله در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392 ساعت 23:47 موضوع | لینک ثابت


من از تو ميمردم



من از تو ميمردم

اما تو زندگاني من بودي

 

تو با من ميرفتي

تو در من ميخواندي

وقتي که من خيابانها را

بي هيچ مقصدي ميپيمودم

تو با من ميرفتي

تو در من ميخواندي

 

تو از ميان نارون ها ، گنجشک هاي عاشق را

به صبح پنجره دعوت ميکردي

وقتي که شب مکرر ميشد

وقتي که شب تمام نميشد

تو از ميان نارون ها ، گنجشک هاي عاشق را

به صبح پنجره دعوت ميکردي

 

تو با چراغهايت ميآمدي به کوچهء ما

تو با چراغهايت ميآمدي

وقتي که بچه ها ميرفتند

و خوشه هاي اقاقي ميخوابيدند

و من در آينه تنها ميماندم

تو با چراغهايت ميآمدي ....

 

تو دستهايت را ميبخشيدي

تو چشمهايت را ميبخشيدي

تو مهربانيت را ميبخشيدي

وقتي که من گرسنه بودم

تو زندگانيت را ميبخشيدي

تو مثل نور سخي بودي

 

تو لاله ها را ميچيدي

و گيسوانم را ميپوشاندي 

وقتي که گيسوان من از عرياني ميلرزيدند

تو لاله ها را ميچيدي

 

تو گونه هايت را ميچسباندي

به اضطراب پستان هايم

وقتي که من ديگر

چيزي نداشتم که بگويم

تو گونه هايت را ميچسباندي

به اضطراب پستان هايم

و گوش ميدادي

به خون من که ناله کنان ميرفت

و عشق من که گريه کنان ميمرد

 

تو گوش ميدادي

اما مرا نميديدي


 

نوشته شده توسط حمیــــــــد پیـــــــــــله در یکشنبه ششم مرداد 1392 ساعت 14:52 موضوع | لینک ثابت




تو طبيب همه اي از چه تو بيمار شدي

تو كه فارق شده بودي ز همه كان و مكان

دار منصور بريدي همه تن دار شدي

عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر

اي كه در قول و عمل شهره بازار شدي

مسجد و مدرسه را روح و روان بخشيدي

وه كه بر مسجديان نقطه پرگار شدي

خرقه پير خراباتي ما سيره توست

امت از گفته در بار تو هشيار شدي

واعظ شهر همه عمر بزد لاف من

ي دم عيسي مسيح از تو پديدار شدي

يادي از ما بنما اي شده آسوده ز غم

ببريدي ز همه خلق و به حق يار شدي

 

                                  سید علی خامنه ای


 

نوشته شده توسط حمیــــــــد پیـــــــــــله در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 ساعت 12:20 موضوع | لینک ثابت


به یادتو

ديروز به ياد تو و آن عشق دل انگيز

بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم

در آينه بر صورت خود خيره شدم باز

بند از سر گيسويم آهسته گشودم

عطر آوردم بر سر و بر سينه فشاندم

چشمانم را ناز كنان سرمه كشاندم

افشان كردم زلفم را بر سر شانه

در كنج لبم خالي آهسته نشاندم

گفتم به خود آنگاه صد افسوس كه او نيست

تا مات شود زين همه افسونگري و ناز

چون پيرهن سبز ببيند به تن من

با خنده بگويد كه چه زيبا شده اي باز

او نيست كه در مردمك چشم سياهم

تا خيره شود عكس رخ خويش ببيند

اين گيسوي افشان به چه كار آيدم امشب

كو پنجه او تا كه در آن خانه گزيند

او نيست كه بويد چو در آغوش من افتد

ديوانه صفت عطر دلآويز تنم را

اي آينه مردم من از حسرت و افسوس

او نيز كه بر سينه فشارد بدنم را

من خيره به آينه و او گوش به من داشت

گفتم كه چه سان حل كني اين مشكل ما را

بشكست و فغان كرد كه از شرح غم خويش

اي زن چه بگويم كه شكستي دل ما را

                                              فروغ فرخزاد


 

نوشته شده توسط حمیــــــــد پیـــــــــــله در چهارشنبه نهم اسفند 1391 ساعت 20:42 موضوع | لینک ثابت


بی تو

می شود بی تو از این شهر، سفر کردن ورفتن


بی پیامی به تو با قهر، گذر کردن ورفتن


می شود صفحه هر خاطره را پاره نمودن


می شود یاد تو را دست به سرکردن ورفتن


می شود دور تر از سیطره تیر نگاهت


به بلندای تو از دور نظر کردن ورفتن


می شود عهد تورا مثل تو یکسویه شکستن


همه عمر به اندوه تو سر کردن و رفتن


می شود بی تو به دریا زد وبیهوده شنا کرد


بی هراس از شکم موج خطر کردن ورفتن


ولی ای دوست، به قرآن که حقیقت بجر این است


کی شود یک نفس از عشق حذر کردن ورفتن


                                                                                            جلال محمد هاشمی





 

نوشته شده توسط حمیــــــــد پیـــــــــــله در سه شنبه پنجم دی 1391 ساعت 13:45 موضوع | لینک ثابت


ّبوسه


در دو چشمش گناه مي خنديد

بر رخش نور ماه مي خنديد

در گذرگاه آن لبان خموش
 
شعله يي بي پناه مي خنديد

شرمناك و پر از نيازي گنگ

با نگاهي كه رنگ مستي داشت

در دو چشمش نگاه كردم و گفت

بايد از عشق حاصلي برداشت

سايه يي روي سايه يي خم شد

در نهانگاه رازپرور شب

نفسي روي گونه يي لغزيد
 
بوسه يي شعله زد ميان دو لب
                                                                       فروغ فرخزاد


 

نوشته شده توسط حمیــــــــد پیـــــــــــله در پنجشنبه نهم آذر 1391 ساعت 12:53 موضوع | لینک ثابت



لمسِ تن تو


شهوت است و گناه


حتی اگر خدا عقدمان را ببندد


داغیِ لبت ، جهنم من است


حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند


هم آغوشی با تو ، هم خوابگیِ چرک آلودی ست


حتی اگر خانه ی خدا خوابگاهمان باشد...


فرزندمان، حرام نطفه ترین کودک زمین است


حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس


خاتون من


حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم ،


یک بوسه


یک نگاه حتی ـ حرامم باد


اگر تو عاشق من نباشی...

احمد شاملو


 

نوشته شده توسط حمیــــــــد پیـــــــــــله در سه شنبه شانزدهم آبان 1391 ساعت 15:28 موضوع | لینک ثابت


دل شکسته


بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن

گفتی که نه، باید بروم حوصله ای نیست

پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف

تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست

گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست


 

نوشته شده توسط حمیــــــــد پیـــــــــــله در چهارشنبه سوم آبان 1391 ساعت 12:23 موضوع | لینک ثابت


آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش
 باغ بی برگی
 روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران ، سرودش باد
 جامه اش شولای عریانی ست
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تار ِ پودش باد .
گو بروید ، یا نروید ، هر چه در هر جا که خواهد ،
 یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست .
باغ نومیدان ،
چشم در راه بهاری نیست .
گر ز چشمش پرتو ِ گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ ِ لبخندی نمی روید ؛
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت ِ
پست ِ خاک می گوید .
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز .
 جاودان بر اسب  ِ یال افشان ِ زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاییز .


 

نوشته شده توسط حمیــــــــد پیـــــــــــله در چهارشنبه پنجم مهر 1391 ساعت 17:17 موضوع | لینک ثابت