X
تبلیغات
شـــــعر و مـــــــشاعره

زیباترین بهار پایان انتظار است...سال نو مبارک...

 

  به نام زنده ی حیات بخش

 

 زمین چقدر زود دور خورشید چرخید و چقدر زود یک سال دیگر

 به سال های عمر ما اضافه شد...


  به سلامتی امسال هم به پایان خودش نزدیک میشه

یه سال ِ دیگه از عمرمون گذشت

خوب و بد

زشت و زیبا

  سخت و آسون

                     درست و غلط                    

هر چی بود گذشت . حالا باید بشینیم و دو دو تا چارتا کنیم و ببینیم چه کردیم

کجا ها کم گذاشتیم کجاها درست رفتیم

کجاها بیراهه رفتیم و به جاده خاکی زدیم

بعدش بشینیم و بدون حسرت خوردن نسبت به گذشته، با چشم باز اشتباهاتمون رو در آینده جبران کنیم

حرص و کینه و دشمنی و قهر و کدورت رو از دلمون بیرون بریزیم و به جاش مهربونی و دوستی و محبت رو جایگزین کنیم

یعنی به نوعی میشه گفت خونه تکونی ِ دل!

با آرزوی سـال خوب برای دوستــان خوبـم

امیدوارم سال 93 سال بر آورده شدن آرزوهای قشنگتـون باشـه

سال نو مبارک

آرزومند آرزوهایتان حمید


 

نوشته شده توسط حمیــــــــد پیـــــــــــله در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392 ساعت 18:25 موضوع | لینک ثابت


دلتنگی های من

در شب کوچک من، افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهره‌ی ویرانی‌ست

گوش کن

وزش ظلمت را می‌شنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی می‌نگرم

 

در شب اکنون چیزی می‌گذرد

ماه سرخ است و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فروریختن است

ابرها همچون انبوه عزاداران

لحظه‌ی باریدن را گوئی منتظرند

لحظه‌ای

و پس از آن، هیچ

پشت این پنجره شب دارد می‌لرزد

و زمین دارد

بازمی‌ماند از چرخش

پشت این پنجره یک نامعلوم

نگران من و توست

 

فروغ فرخزاد


 

نوشته شده توسط حمیــــــــد پیـــــــــــله در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392 ساعت 0:33 موضوع | لینک ثابت


فرياده گلون

فرياده گلين نازلي نيگاريم گئدير الده ن


همد م اولوب اغياريله ياريم گئدير الده ن


رفتاري گوزل نوطقي گوزل باخماسي گويچک


آهو کيمي باخديقجا قراريم گئدير الده ن


حسرتله قالار گوزلريم آخير دالئسيجا


هجران يئلي اسديکجه باهاريم گئدير الده ن


ناز ايله سه نازين چه که ره م ئول ديسه ئوللم


يوخ چاره يولوم شعر و شعاريم گئدير الده ن


آواره قالان من غمي عشقينده يانان من


آخير نه دئييم دار و نه داريم گئدير الده ن


زلفين توکوب اطرافه گيوب جامه ي زرين


آماده اولوب گئتمگه ياريم گئدير الده ن


شاعير:اوستاد هوشنگ جعفري                     از دوست عزیزم (www.matinfarfar.blogfa.com)


 

نوشته شده توسط حمیــــــــد پیـــــــــــله در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392 ساعت 23:47 موضوع | لینک ثابت


من از تو ميمردم



من از تو ميمردم

اما تو زندگاني من بودي

 

تو با من ميرفتي

تو در من ميخواندي

وقتي که من خيابانها را

بي هيچ مقصدي ميپيمودم

تو با من ميرفتي

تو در من ميخواندي

 

تو از ميان نارون ها ، گنجشک هاي عاشق را

به صبح پنجره دعوت ميکردي

وقتي که شب مکرر ميشد

وقتي که شب تمام نميشد

تو از ميان نارون ها ، گنجشک هاي عاشق را

به صبح پنجره دعوت ميکردي

 

تو با چراغهايت ميآمدي به کوچهء ما

تو با چراغهايت ميآمدي

وقتي که بچه ها ميرفتند

و خوشه هاي اقاقي ميخوابيدند

و من در آينه تنها ميماندم

تو با چراغهايت ميآمدي ....

 

تو دستهايت را ميبخشيدي

تو چشمهايت را ميبخشيدي

تو مهربانيت را ميبخشيدي

وقتي که من گرسنه بودم

تو زندگانيت را ميبخشيدي

تو مثل نور سخي بودي

 

تو لاله ها را ميچيدي

و گيسوانم را ميپوشاندي 

وقتي که گيسوان من از عرياني ميلرزيدند

تو لاله ها را ميچيدي

 

تو گونه هايت را ميچسباندي

به اضطراب پستان هايم

وقتي که من ديگر

چيزي نداشتم که بگويم

تو گونه هايت را ميچسباندي

به اضطراب پستان هايم

و گوش ميدادي

به خون من که ناله کنان ميرفت

و عشق من که گريه کنان ميمرد

 

تو گوش ميدادي

اما مرا نميديدي


 

نوشته شده توسط حمیــــــــد پیـــــــــــله در یکشنبه ششم مرداد 1392 ساعت 14:52 موضوع | لینک ثابت




تو طبيب همه اي از چه تو بيمار شدي

تو كه فارق شده بودي ز همه كان و مكان

دار منصور بريدي همه تن دار شدي

عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر

اي كه در قول و عمل شهره بازار شدي

مسجد و مدرسه را روح و روان بخشيدي

وه كه بر مسجديان نقطه پرگار شدي

خرقه پير خراباتي ما سيره توست

امت از گفته در بار تو هشيار شدي

واعظ شهر همه عمر بزد لاف من

ي دم عيسي مسيح از تو پديدار شدي

يادي از ما بنما اي شده آسوده ز غم

ببريدي ز همه خلق و به حق يار شدي

 

                                  سید علی خامنه ای


 

نوشته شده توسط حمیــــــــد پیـــــــــــله در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 ساعت 12:20 موضوع | لینک ثابت


به یادتو

ديروز به ياد تو و آن عشق دل انگيز

بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم

در آينه بر صورت خود خيره شدم باز

بند از سر گيسويم آهسته گشودم

عطر آوردم بر سر و بر سينه فشاندم

چشمانم را ناز كنان سرمه كشاندم

افشان كردم زلفم را بر سر شانه

در كنج لبم خالي آهسته نشاندم

گفتم به خود آنگاه صد افسوس كه او نيست

تا مات شود زين همه افسونگري و ناز

چون پيرهن سبز ببيند به تن من

با خنده بگويد كه چه زيبا شده اي باز

او نيست كه در مردمك چشم سياهم

تا خيره شود عكس رخ خويش ببيند

اين گيسوي افشان به چه كار آيدم امشب

كو پنجه او تا كه در آن خانه گزيند

او نيست كه بويد چو در آغوش من افتد

ديوانه صفت عطر دلآويز تنم را

اي آينه مردم من از حسرت و افسوس

او نيز كه بر سينه فشارد بدنم را

من خيره به آينه و او گوش به من داشت

گفتم كه چه سان حل كني اين مشكل ما را

بشكست و فغان كرد كه از شرح غم خويش

اي زن چه بگويم كه شكستي دل ما را

                                              فروغ فرخزاد


 

نوشته شده توسط حمیــــــــد پیـــــــــــله در چهارشنبه نهم اسفند 1391 ساعت 20:42 موضوع | لینک ثابت


بی تو

می شود بی تو از این شهر، سفر کردن ورفتن


بی پیامی به تو با قهر، گذر کردن ورفتن


می شود صفحه هر خاطره را پاره نمودن


می شود یاد تو را دست به سرکردن ورفتن


می شود دور تر از سیطره تیر نگاهت


به بلندای تو از دور نظر کردن ورفتن


می شود عهد تورا مثل تو یکسویه شکستن


همه عمر به اندوه تو سر کردن و رفتن


می شود بی تو به دریا زد وبیهوده شنا کرد


بی هراس از شکم موج خطر کردن ورفتن


ولی ای دوست، به قرآن که حقیقت بجر این است


کی شود یک نفس از عشق حذر کردن ورفتن


                                                                                            جلال محمد هاشمی





 

نوشته شده توسط حمیــــــــد پیـــــــــــله در سه شنبه پنجم دی 1391 ساعت 13:45 موضوع | لینک ثابت


ّبوسه


در دو چشمش گناه مي خنديد

بر رخش نور ماه مي خنديد

در گذرگاه آن لبان خموش
 
شعله يي بي پناه مي خنديد

شرمناك و پر از نيازي گنگ

با نگاهي كه رنگ مستي داشت

در دو چشمش نگاه كردم و گفت

بايد از عشق حاصلي برداشت

سايه يي روي سايه يي خم شد

در نهانگاه رازپرور شب

نفسي روي گونه يي لغزيد
 
بوسه يي شعله زد ميان دو لب
                                                                       فروغ فرخزاد


 

نوشته شده توسط حمیــــــــد پیـــــــــــله در پنجشنبه نهم آذر 1391 ساعت 12:53 موضوع | لینک ثابت



لمسِ تن تو


شهوت است و گناه


حتی اگر خدا عقدمان را ببندد


داغیِ لبت ، جهنم من است


حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند


هم آغوشی با تو ، هم خوابگیِ چرک آلودی ست


حتی اگر خانه ی خدا خوابگاهمان باشد...


فرزندمان، حرام نطفه ترین کودک زمین است


حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس


خاتون من


حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم ،


یک بوسه


یک نگاه حتی ـ حرامم باد


اگر تو عاشق من نباشی...

احمد شاملو


 

نوشته شده توسط حمیــــــــد پیـــــــــــله در سه شنبه شانزدهم آبان 1391 ساعت 15:28 موضوع | لینک ثابت


دل شکسته


بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن

گفتی که نه، باید بروم حوصله ای نیست

پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف

تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست

گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست


 

نوشته شده توسط حمیــــــــد پیـــــــــــله در چهارشنبه سوم آبان 1391 ساعت 12:23 موضوع | لینک ثابت


آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش
 باغ بی برگی
 روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران ، سرودش باد
 جامه اش شولای عریانی ست
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تار ِ پودش باد .
گو بروید ، یا نروید ، هر چه در هر جا که خواهد ،
 یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست .
باغ نومیدان ،
چشم در راه بهاری نیست .
گر ز چشمش پرتو ِ گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ ِ لبخندی نمی روید ؛
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت ِ
پست ِ خاک می گوید .
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز .
 جاودان بر اسب  ِ یال افشان ِ زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاییز .


 

نوشته شده توسط حمیــــــــد پیـــــــــــله در چهارشنبه پنجم مهر 1391 ساعت 17:17 موضوع | لینک ثابت


راز من

هیچ جز حسرت نباشد کار من

بخت بد، بیگانه ای شد یار من

بی گنه زنجیر بر پایم زدند

وای از این زندان محنت بار من

 

وای از این چشمی که می کاود نهان

روز و شب در چشم من راز مرا

گوش بر در می نهد تا بشنود

شاید آن گمگشته آواز مرا

 

گاه می پرسد که اندوهت ز چیست

فکرت آخر از چه رو آشفته است

بی سبب پنهان مکن این راز را

درد گنگی در نگاهت خفته است

 

گاه می نالد به نزد دیگران

(کو دگر آن دختر دیروز نیست)

(آه، آن خندان لب شادمان من)

(این زن افسردۀ مرموز نیست)

 

گاه می کوشد که با جادوی عشق

ره به قلبم برده افسونم کند

گاه می خواهد که با فریاد خشم

زین حصار راز بیرونم کند

 

گاه میگوید که:کو، آخر چه شد

آن نگاه مست و افسونکار تو؟

دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم

نیست پیدا بر لب تبدار تو

 

من پریشان دیده می دوزم بر او

 بی صدا نالم که: اینست آنچه هست

خود نمی دانم که اندوهم ز چیست

زیر لب گویم: چه خوش رفتم ز دست

 

همزبانی نیست تا برگو یمش

راز این اندوه وحشتبار خویش

بی گمان هرگز کسی چون من نکرد

خویشتن را مایۀ آزار خویش

 

از منست این غم که بر جان من است

دیگر این خود کرده را تدبیر نیست

پای در زنجیر می نالم که هیچ

الفتم با حلقۀ زنجیر نیست

 

آه، اینست آنچه می جستی به شوق

راز من، راز زنی دیوانه خو

راز موجودی که در فکرش نبود

ذره ای سودای نام و آبرو

 

راز موجودی که دیگر هیچ نیست

جز وجودی نفرت آور بهر تو

آه، اینست آنچه رنجم می دهد

ورنه، کی ترسم ز خشم و قهر او

فروغ فرخزاد


 

نوشته شده توسط حمیــــــــد پیـــــــــــله در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391 ساعت 1:26 موضوع | لینک ثابت


شعر نو از فروغ فرخزاد

چون سنگها صدای مرا گوش میکنی

سنگی و ناشنیده فراموش میکنی


رگبار نو بهاری و خواب دریچه را

از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی

دست مرا که ساقه سبز نوازش است

با بر گ های مرده هم آغوش میکنی


گمراه تر از روح شرابی و دیده را

در شعله می نشانی و مدهوش میکنی

ای ماهی طلایی مرداب خون من

خوش باد مستیت که مرا نوش میکنی


تو دره بنفش غروبی که روز را

بر سینه می فشاری و خاموش میکنی

در سایه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت

او را به سایه از چه سیه پوش میکنی؟



 

نوشته شده توسط حمیــــــــد پیـــــــــــله در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391 ساعت 0:28 موضوع | لینک ثابت


شعر غمگین و عاشقانه از فروغ فرخزاد

می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ويرانه خويش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
می برم،تا که در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لکه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
می برم تا زتو دورش سازم
زتو، ای جلوه اميد محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نکند ياد وصال
ناله می لرزد، می رقصد اشک
آه، بگذار که بگريزم من
از تو، ای چشمه جوشان گناه
شايد آن به که بپرهيزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم، صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
می روم، خنده به لب، خونين دل
مي روم از دل من دست بردار
ای اميد عبث بی حاصل


 

نوشته شده توسط حمیــــــــد پیـــــــــــله در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391 ساعت 0:25 موضوع | لینک ثابت


مولوی

 

ای دوست شکر بهتر یا آنکه شکر سازد



خوبی قمر بهتر یا آنکه قمر سازد



ای باغ تویی خوشتر یا گلشن گل در تو



یا آنکه برآرد گل صد نرگس تر سازد



ای عقل تو به باشی در دانش و در بینش



یا آنکه به هر لحظه صد عقل و نظر سازد



ای عشق اگر چه تو آشفته و پر تابی



چیزیست که از آتش بر عشق کمر سازد



بیخود شدۀ آنم سرگشته و حیرانم



گاهیم بسوزد پر گاهی سر و پر سازد



دریای دل از لطفش پر خسرو و پر شیرین



وز قطرۀ اندیشه صد گونه گهر سازد



آن جمله گهرها را اندر شکند در عشق



وان عشق عجایب را هم چیز دگر سازد



شمس الحق تبریزی چون شمس دل ما را



در فعل کند تیغی در ذات سپر سازد


 

نوشته شده توسط حمیــــــــد پیـــــــــــله در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ساعت 0:35 موضوع | لینک ثابت