چون سنگها صدای مرا گوش میکنی

سنگی و ناشنیده فراموش میکنی


رگبار نو بهاری و خواب دریچه را

از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی

دست مرا که ساقه سبز نوازش است

با بر گ های مرده هم آغوش میکنی


گمراه تر از روح شرابی و دیده را

در شعله می نشانی و مدهوش میکنی

ای ماهی طلایی مرداب خون من

خوش باد مستیت که مرا نوش میکنی


تو دره بنفش غروبی که روز را

بر سینه می فشاری و خاموش میکنی

در سایه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت

او را به سایه از چه سیه پوش میکنی؟



 

نوشته شده توسط حمیــــــــد پیـــــــــــله در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391 ساعت 0:28 موضوع | لینک ثابت